آغاز
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠  

ثانیه ها درشتابند و دقایق بی قرار. صدای قدم های سبز بهار درگوش جانم می وزد و من خمارآلوده ی لحظه " مقلب القلوب والابصار" هستم، که طعم شهد روزگار دارد. شیرین اما گذرا.  خاطرات سال گذشته را میکاوم شاید خود را بیابم در کنه خاطره ای.

مرا به بهترین حالات متحول کن. کویر سرد مرا به فروردین مهربانی ها پیوند زن تا ببینی لحظه تحویل دلم را. اگر بخواهی ام, انگشتانم سبزترین سبزه ها را خواهد یافت و ماهی سرخ اندیشه ام در آیینه تو به رقص درخواهد آمد.

هم گام با بهار؛ دل هایمان، خجسته این همه خواهش مبارک باد و گام هایمان، مصمم وامیدوار

سال  1387 با تمام غم ها و شادی هایش؛  با تمام لحظه های سپید و سیاهش؛  با تمام تپشهای خاکستریش پر کشید و رفت. سالی پر از تلاش بود و تکاپو. من در این سال بسیار کوشیدم اما هنوز آرامش را نیافته ام. خدا کند آرامش یابم و اندکی درنگ.

 


کلمات کلیدی:
 
مدیریت
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٩  

من الان حدود یک ساله که در شرکت هدیش مدیر فنی هستم و نقشه های مربوط به نیروگاه کنیا را تهیه کردیم (به اتفاق همکاران خوبم) من تنها سه روز تو شرکت هستم و باقی کارها را با از سنندج هماهنگ میکنم. البته خوب تازه کار بودم ولی خوی از پسش برآمدم. سه روز هم با دانشجوهام سرگرم هستم. من رو یاد 12 سال پیش میاندازند. ولی بیشتر حواسم به شرکته.

من همیشه دوستا و همکارهای خوبی داشتم. مهیار - امید - خانم مهدوی امینایی مهدی پور و آقای فرشید راد

واقعا تمام این مدت فکر میکنم که من بدون این مجموعه واقعا دلتنگ میشم . یک فرصت کاری خوب را رد کردم که با اینها بمانم خدا کنه که اینها هم با هم بمانند.

ما چند ماه پیش با هم باغ یکی از بچه ها رفتیم. من واقعا بعد از آن عاشق این مجموعه شدم. خدا کنه چراغ شرکت روش بمونه.

قصد دارم از خاطرات شرکت اینجا بنویسم.  فعلا

 


کلمات کلیدی:
 
باران
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  

 

سلام 

من دوباره برگشتم 

 

آنها که دعا کردند و باران نبارید نمی دانستند خدا با کودکی است که کفشش سوراخ است.

 

 


کلمات کلیدی:
 
سال نو مبارک
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٥  

عید امسال بالاخره خودم رو به ایران رسوندم. کلی حال داد. وقتی داشتم میامدم همه میگفتند که خونت پای خودته همه میگفتند که تو ایران همه دارند خرخره هم را میجوند. گفتند که گرونی بیداد میکنه و ..... اداهای اکثریت ایرانیهای مقیم خارج هم دیدن داره. کلاس گذاشتنشون. لحجشون و ...

من آمدم و دیدم که مثل هر ساله. دیدم همه خیلی ساده از ربط قیمت گوشت با بنزین میگند و ....

ایران خوب یا بد میهن ماست و ریشه تو این خاک داریم و سر تو آسمانش سال نو که به من خیلی حال داد. به شما هم مبارک


کلمات کلیدی:
 
یک اتفاق
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳  

 نماز خواندن اینجا داستان خاص خودش رو داره. من چون از صبح تا شب دانشگاهم،‌ نماز ظهر و عصرم را باید تو دانشگاه بخوانم و اینجا نمازخوانه نداره. خلاصه میزارم همه که رفتند. امروز داشتم نماز میخواندم که یک دانشجوی دکترای چینی باحال که تازه آمده از جلوی پارتیشن من رد شد و منم در حال سجده بودم اینقدر ترسید! بدش هم گفت تو خوبی? are you ok و حالا من وسط نماز!. سرانجام کلی خندید. من بهش حق میدم چون بار اولی که نماز خواندن یهودیها رو دیدم  خندم گرفت.


کلمات کلیدی:
 
چهار شنبه سوری
ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢  

این دوست مصریم چند روز پیش در مورد مذاهب به وجود آمده در ایران میگفت. میگفت که فاطمیها در مصر که از نژاد ایرانی بودند غیر از شیعه بودنشان در ۹۰۰ سال پیش هنوز آتیش میپرستند و از روی آتیش میپرند!.

تازگی؛‌نو شدن؛‌ خانه تکانی؛‌حس با هم بودن در یک جشن همگانی و هیجان از رموز رسم قشنگه ۴ شنبه سوریه. هنوز تو افغانستان تاجیکستان و ایران که فرهنگ ایرانی غالبه میشه این رسم رو دید. چقدر غریبیه که تو ایران که تا دو قرن بعد از اسلام که اگه فارسی حرف میزدی زبانت را میبریدند و اگه وقت نماز تو خونه بودی خونت به آتیش کشیده میشد، مردم فرهنگشون را توی پستوی خانه پنهان کردند. مردمی که بلندترین شبهای تار و سرد رو در کنار هم صبح میکنند و چله دارند و نوبری و زیر کرسی. از رستم میگند و کاوه. مردمی که در بدترین فشارها فرهنگشون را حفظ کردند. از رودکی تا فردوسی و از حافظ تا مولانا. جالبه بزرگان ما همه شاهنامه را میدانستند و خواندن شاهنامه و دانستنش برای نظامیها یک افتخار بوده.

وقتی یاد ملاقه زنی میافتم که توش هزارتا نکته ریز اخلاقیه یا مراسم عید نوروز یا چهارشنبه سوری واقعا  کسانی که اینها رو به ما انتقال دادند تحسین میکنم. زردی من از تو سرخی تو از من. خوبه به این جمله فکر کنیم که ما ایرانی مسلمانیم و فرهنگمون مثل دینمون برامون مهمه. خوبه بدانیم که با کم کردن تعطیلات نوروز و افزایش تعطیلات فطر راه به جایی نمیبریم.


کلمات کلیدی:
 
عید
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۱  

عید داره میاد. اینجا داره پاییز میشه ولی من صدای پاش رو تو کوچه های شهرم میشنوم. عیدی که همه چیزش بوی تازگی میده. عید که میشه؛ میشه باهاش سیاهی ها را فراموش کرد. میشه تو بارونش ساعتها خیس شد و  با شکوفه هاش ساعتها جشن گرفت. میشه چیزای زائد و سوزاند و ازش یک چهارشنبه سوری درآورد و زیر پای همه دوباره ترقه انداخت. میشه همه رو دید و دوباره به وقت تحویل سال لحظه ای به خوبی فکر کرد و تصمیم های بزرگ گرفت. میشه دید بعضی ها تو لحظه تحویل سال اشک میریزند. میشه مثل همیشه همه رو از گوشه گوشه خونه جمع کرد و براشون دعای توسل رو پر از غلط خوند. میشه دوباره یکی رو دید که چون آب حمام قطع شده با حوله سر سفره عید نشسته و مسخرش کرد. میشه رفت حرم و با میلونها نفر احساس مشترک داشت. میشه از اینکه بعضی ها با رسوم ناب ایرانی مخالفند حرص خورد. میشه موقع برگشتن از حرم چند تا زائر را دید که کنار خیابونند و صلواتی سوارشون کرد و آخرش هم ازشون پول گرفت! میشه زندگی کرد.


کلمات کلیدی:
 
آدمها
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸  

آدما وقتی کنار هم قرار میگیرند یک شخصیت به پشتوانه فرهنگشون دارند که متشکل از تاریخ و سنن و آدابه

۱: یکی از بهترین دوستایی که اینجا پیدا کردم یک داتشجوی مصری که بسیار متشخص و با فرهنگه. وقتی در مورد تاریخمون صحبت میکنیم میبینم که شباهتهای زیادی تو این ۲-۳ قرن اخیر دارند. اونا محمد علی دارند و ما امیرکبیر. اونا هم مثل ما همزمان با میجی تو ژاپن با علم روز آشنا شدند و آنها هم از انگلیس گلایه ها دارند. آنها تو ۲۴ ساعت کل ناحیه شام را بر اثر حیله از دست دادند ما هم افغانستان و قفقاز را. آنها هم جک ترکی زیاد دارند و ...

۲: یک دوست بنگلادشی دارم کلی پر حرفه. تو حرفاش گفت طرف مثل نادر وحشیه!‌ بعد دیدم با توجه به گستردگی جنایات نادر در آن خطه برای به اصطلاح ترویج اسلام؛‌ هر کی رو بخواند فحش بدند میگند نادر  مثل جنوب ایران که هنوز قجر یک فحشه.

۳: تو هواپیما با یک پیرزن و پیرمرد انگلیسی بازنشسته آشنا شدم که داشتن میرفتند پسر شون رو تو سیدنی ببینند. از آن به بعد با هم دوست شدیم و تو آخرین ایمیلشون نوشتند که زمستان رو به بررسی در مورد تاریخچه خاندانشون گذراندند و آداب خوبشون را دارند جمع میکنند.


کلمات کلیدی:
 
زندگي
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳  

اهسته چرخ دستي پر از مواد غذايي را به جلو هل ميدم. فروشگاه شلوغه و جلوي من ۴ نفر هستند. يك آقاي حدود ۴۰ ساله و يك خانوم جلوي من لب گرفتن را تمام نميكنم. سرم رو به مجلات جلوي پيشخوان گرم ميكنم. تو دلم ميگم خرساي گنده خجالت نميكشند. خانم مسئول صندوق خيلي محترمانه و سريع كار ميكنه. سريع چيزايي كه خريدم تو پاكت ميگذاره. ميام بيرون يادم مياد نون نخريدم... بسته ها رو توي كوله ميزارم و براه ميافتم.  

تو خونه جرج (همخونه چينيم) داره يك غذاي چيني رو ميپزه كه بوي بدش كوچه را پر كرده. نفس عميقي ميگيرم و تو خونه شيرجه ميرم. قربون خدا برم چي آفريده!! برام از راهپيمايي ديشب همجنس بازا و غيره در خيابان آكسفورد ميگه. ازش ميپرسم تو اين كارا رو قبول داري ميگه آزاديه و من هم ازش ميپرسم دوست داري بچت همجنس باز بشه ميگه من آن را درست تربيت ميكنم!!.. قربون خدا برم. اينجا داشتن هود تو آشپزخانه ها چيز عجيبيه. از بو حالم بد ميشه ميام بيرون مرد همسایه خیلی محترمی اول سلام میکنه و درب را برام نگه میداره. آرام تصميم ميگيرم شهر رو دور بزنم. تو خيابون احساس میکنم دستم داره خیس میشه!. نگاه که میکنم یک سگ بزرگ دستم را داره لیس میزنه!. میترسم و صاحبش معذرت میخواد. یادم میاد بعد از بسته بندی گوشتها اینقدر عجله داشتم که دستام را کامل نشستم. خودم را جمع و جور ميكنم كه نشون بدم نترسيدم. اما خانومه سعي داره خندش رو قايم كنه.  

به یک دوست ایرانیم زنگ میزنم میگه آره همون دور و وراست. یک ربع نشده میاد. دپرسه! میگم چته میگه دلم برای پیشیم تنگ شده! به زور جلوی خندم را میگیرم و میگم برات یک پیشی ماده میخرم به شرطی که یکی از بچه هاتون مال من باشه. از شوخیم خوشش نمیاد و از من میپرسه بالاخره ایران تحریم شد؟ میگم آره سه ماهه. بدش باز میگه تو گربه فروشی سراغ نداری میگم چرا به شرط اینکه عروسیتون دعوتم کنی.

خونه امدم هنوز بوی چینی تو خونست. توي شبكه اي بي سي بحث حمله به ايرانه از اين بحث خسته ميشم و شوي كايلي مينوك را نگاه ميكنم. حتما فردا كلي همه از اين شو صحبت ميكنند. اينا براشون خواننده هاشون از همه چيز مهمتره. شبكه ديگه بحث از گرم شدگي زمينه. الگور نسبت به وقتي معاون كلينتون بود قشنگتر حرف ميزنه و ميگه ميخوام تمام زندگيم رو در اين باره صرف كنم. ايجا استراليايي ها ميگند كه به آمريكايي ها اعتماد نكن ولي از فرانسويها فاصله بگير!. ميلهام رو چك ميكنم. يكي از دوستام خيلي ساده نوشته: دوست دارم وقتي آمدي ادم بهتري شده باشي. آرام براي خواب آماده ميشم و فكر ميكنم آيا بهتر شدم؟ 


کلمات کلیدی:
 
اسکار -استاد -جیگر
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸  

۱-دیشب مراسم اسکار بود بیشتر به یک شو شبیه بود ولی قشنگ. من کم کم دارم خودم رو باور میکنم. چند روز پیش تو همین وبلاگ از فارست ویتاکر در نقش عیدی امین تعریف کردم و او دیشب اسکار گرفت. بازیش وافعا اثر گذار بود.

۲- با یک جوان فرانسوی تازه آشنا شدم که دیدگاهش به دنیا کلی با ما متفاوته. تو فرانسه لیسانس گرفته و چون میخواسته تو بیزنس بین المللی کار کنه و بایست زبانش قوی بشه با دوست دخترش! با هم ۶ ماه میروند نیوزلند زبان بخوانند. بعدش تصمیم میگیرند که فوق لیسانس بخوانند چون برای تحصیل تو استرالیا مشکل مالی داشتند تصمیم میگیرند که دختره کار کنه و پسره درس بخونه!! و بعدش ازدواج کنند. دختره هنوز نیامده استرالیا. شبها که با هم چت میکنند چند تا از کلمات فرانسوی که به دختره میگفت رو برام معنی کرد که معنیش تو مایه جیگر خودمون بود. تازه گقت که دوست دخترش داره سخت کار میکته تا پول بلیط المپیک پکن رو در بیاره که با هم برند. به جز این جیگر همه چیزشون با ما فرق میکنه.


کلمات کلیدی:
 
اگر عمر دوباره داشتم
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٧  

یکی از دوستان این متن قشنگ رو فرستاده.

دان هرالد (Don Herald) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. 

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد . گر عمر دوباره داشتم مى  كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى  گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى  شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى  گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى  رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى  رفتم و در رودخانه  هاى بيشترى شنا مى  كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى  داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده  ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته  ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى  داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى   روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك  تر سفر مى كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى  رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى  دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى  شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم  هايم پرتاب مى  كردم .سگ  هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى  رفتم و مى  خوابيدم. بيشتر عاشق مى  شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى  رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى  رفتم .

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى  كنند، من بر پا مى  شدم و به ستايش سهل و آسان  تر گرفتن اوضاع مى  پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد "شادى از خرد عاقل   تر است"


کلمات کلیدی:
 
ثانیه ها
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦  

ثانیه ها میدوند. آشنایان غربیه میشوند و غریبان بعید

 دیگر برف نشسته بر چهره ام هم آشنا شده است.

ثانیه ها میدوند و من در قصر عزلت بر ترک انگبین وجودم خیره گشته ام. حیران از بازی تقدیر و عطشان قطره ای مهربانی. دیگر در سرداب وجود همهمه قطرات هم نیست. در اندرونی جاهای پا دیگر ماندگار شده اند.

ثانیه ها میدوند.  صدای درب کهنه به سراب میماند. خدا را فریادرسی 


کلمات کلیدی:
 
دزد چراغ بدست با مدرک مایکروسافت
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳  

۱- دیشب خونمون رو دزد زد  به همین راحتی. چهار دزد که دوست فرانسویم دیده بودشون؛‌ در خونه و اتاقم رو باز کرده بودند. ساعت ۶ صبح!!  و عجیب اینکه تنها یک لپ تاب رو زدند حتی کیف پولم رو هم نبردند! من تا بیدار شدم فقط یک نفر رو دیدم که داره فرار میکنه. پلیس هم بعد از ۲۵دقیقه آمد!! دو دقیقه یک تحقیق الکی کرد زود هم رفت. باز دم پاسبانهای شکم گنده کلانتری ایران گرم. من تا به حال ایجا امنیت خاصی ندیدم. تو مترو دیدم که راحت وسایل رو میدزدند و اینم از خونمون. از همگروهیهام پرسیدم میگند آره شما باید بیمه سرقت میکردید!! تازه اینهایی که لندن بودند میگند سیدنی خیلی از لندن امن تره!! بنده خدا چینیه اینفدر ترسیده بود که دستاش میلرزید. برای خودش چای سبز درست کرد که احتمالا کار گل گاو زبون ما رو میکنه.تو فرهنگ ما اگه دزد با فرهنگ باشه و مثلا کتاب بدزده بهش میگند دزد چراغ بدست. حالا شما چهار دزدی که ساعت ۶ صبح بیان خونه کسی به جای پول. لپ تاب بدزدند چی میزارید. تو کتابهای قدیمی داستانهایی هست که دزد میاد تو خونه کسی و چیزی پیدا نمیکنه و آخر محض ترحم انبان(کیسه ) رو برای صاحب خونه جا میزاره. حالا تو قرن ۲۱ هم آقا دزده باید یک سی دی از نوع مجازش باقی میگزاشت نه اینکه لپ تاب رو ببره.

۲: تو ایران ۱۰ سال پیش خونمون رو دزد زد. بعدش ما که فیلم زیاد دیده بودیم گفتیم بیان انگشت نگاری. بعد از دو روز آمدند. پرسیدم که حالا کی تو بانک اطلاعاتتون نگاه میکنید گفت ما بانک به آن معنا نداریم اگه به کسی مشکوکی بیارش تا ما مطابقت بدیم. !!!


کلمات کلیدی:
 
آخرین پادشاه اسکاتلند
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠  

تاریخ بشر پر از جنگ؛‌حماقت؛ ‌تاراج و استعماره. از قابیل گرفته تا فرعون؛ ‌از اسکندر تا چنگیز؛‌ از بنی عباس تا فتح علی شاه و‌ از قذافی تا بوش. حماقت وقتی بر کشتی مذهب سوار میشه شاهکارهایی مثل قرون وسطی را خلق میکنه. تو اینها رتبه ژنرال عیدی امین هم که کشور اوگاندا را به گند کشید هم از اونای دیگه کمتر نیست. بیچاره اسلام  

عیدی امین دادا رهبرسابق اوگاندا با 195 سانتیمتر قد و 150 کیلوگرم وزن هیولایی بود که به تنهایی برای آنکه یک جهان را از اسلام بیزار کند بس بود. ایشان دستور داده بود که همه ی مخالفانش را جلوی دوربین سر ببرند و برای تاثیر بیشتر گفت که همه ی انها باید پیراهن سفید بپوشند تا سرخی خون بیشتر جلب نظر کند!!!. همچنین در رابطه نا مشروع او با دختر عمویش (کی) که دخترک مجبور به سقط جنین شد دستور داد تا دستها و بازوهای دخترک را قطع کنند و برعکس به بدنش پیوند بزنند!!!. بارهای جلوی تلویزیون رقصید. عیاش بود از نوع اسلامیش. (از همان عیاشیهای مشروع هزار و یک شب. از همان نوع که ناصرالدین شاه که در حین مستی قتل امیرکبیر را دستور داد) مردم در زمان حکومتش فقیرتر شدند و شکاف طبقاتی بیشتر شد.... مردم بد بخت تاوان عقده های او را بد دادند. ( نقش عقده بچگی و محرومیت تو خونریزیهای رهبران جهان غیر قابل انکاره. از آدمکشیهای صدام تا قتل رجال زمان رضاخان تا کشتار جنگ جهانی دوم توسط هیتلر)

 لیبی (سرزمین قذافی) به او اقامت موقت و عربستان به او اقامت دائم داد و  دولت سعودی تحت عنوان "همبستگی اسلامی"به او حقوق  میداد. و این همخونی اسلامی سبب شد دیکتاتور تا اخر عمر زندگی نسبتا ارامی را داشته باشد که سال ۲۰۰۳ برای همیشه زمین از وجودش پاک شد.به تازگی فیلم آخرین پادشاه اسکاتلند به روی پرده رفته. فیلمی اثر گذار و عمیق. بازی فارست ویتاکر، در نقش عیدی امین محشره. خدا وکیلی تو فیلم هیچ اشاره ای به اسلام نشده و از این بابت فیلم نامش قابل تحسینه که نخواسته اسلام رو بد نام کنه. اگه شد حتما ببنید.    


کلمات کلیدی:
 
سال نو چینی
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٧  

۱: امروز تو دانشکده به مناسبت سال تو چینی یک مهممانی بود. به اصرار همگروهیهای چینیم باهاشون رفتم. کلی غذای عجیب غریب بود. کلی حواسم بود که خرچنگ قورباغه نخورم. بدبختی که همه غذاهای گوشتیشون از خوک بود و فقط کلی سالاد خوردم. جاتون خالی باحال بود. فقط نمیدانم چرا من فقط غیر چینی بودم. کمی احساس چتربازی کردم ولی خوب چه کار کنم دعوت شده بودم. از رسمهای جالب اینجا که چینیها هم رعایت میکنند،‌تو مهمانی کسی دست حالی نمیاد و یک غذایی رو درست میکنه و میاره. انشا الله سال آینده اگه بودیم جبران میکنیم.  کلی آدم دیدم که زبانشون از من تعطیلتر بود. نسبت به آنها من شکسپیر هستم.

۲: من نمیدانم چرا هی از تاریخ یادم میاد ولی یک سوتی دادم یاد شاه قاجار افتادم. شاه قاجار بعد از کلی گرو گذاشتن گمرکات و معادن و غیره و فروختن حکمرانیها (در آن زمان حکمرانی را میفروختند مثلا کرمان سالی ۲۰۰ تومان بعدش خریدار ۱۰ برابر پول را از گرده مردم درمیاورد !!!) سر از اروپا درمیاره و در وین به تماشای ارکستر میره و از موسیقی کلاسیک بهره مند میشه. بعدش به افتخار شاه؛‌ ازش میخواند که هر قطعه ای رو که میخواد دوباره بنوازند. شاه میگه قطعه اول. مینوازند و شاه میگه این نبود و آخر میفهمند و منظور شاه آن قسمتی بوده که داشتند کوک ساز ها و هماهنگی را با هم امتحان میکردند چون بیشتر به موسیقی ایرانی شبیه بوده و ....


کلمات کلیدی:
 
فرهتگ
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦  

۱: وقتی فرهنگها در کنار هم زندگی میکنند؛‌راحتتر میشه تفاوتهاشون را دید؛‌نقاط قوتشون را بررسی کرد. وقتی تعصب رو کنار بذاریم؛‌میتونیم تفاوتهای فرهتگی را راحتتر درک کنیم. اینجا تو استرالیا پر از آدمهای شرق آسیاست. وقتی تو خیابون راه میری میشه تصور کرد که تو هنگ کنگی. اما با این وجود اینا همگی فرهنگ انگلیسی رو قبول کردند. تو قاره آمریکا هم همینطوریه. اکثر مهاجرای شمال آمریکا فرهنگ انگلیسی رو قبول کردند. من به این زیاد فکر میکنم که چی تو فرهنگ ایناست که مردم جاهای دیگه اینقدر ازش استقبال میکنند. اینجا پره از چینیهایی که مذهب و اسمشون را عوض کردند. عجیبه. سازگاری با نیازهای طبیعی بشر ؛‌ شادی؛‌ نظم ؛ از جمله مولفه های فرهنگیشون البته یادمون نره که کلی مولفه های منفی هم دارند. استعمار و ....خوبه که شما اگه نظری دارید بگید.


کلمات کلیدی:
 
کابوسی بود و شد
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤  

۱: شاه نسبت به انتخابات آمریکا خیلی حساس بود و از جمهوریخواهان به شدت حمایت میکرد. بارها از کندی انتقاد کرد. حتی گفته شد به حزب جمهوری خواه کمک مالی کرد. حالا شبیه این ماجرا رو این آقای نخست وزیر استرالیا داره در میاره و سوتی هم بد داره میده. یکی نیست جمعش کنه. من فکر میکنم باید زندگینامه شاه رو براش پست کنم.

۲یکی از خواننده ها از نوشته من در مورد قاجار انتقاد کرده و نوشتند که مردم شایسته شاهاشون هستند. اصلا به هیچ وجه قبول ندارم. سرنوشت مردم را نخبگان رقم میزنند. (داستان مشروطه و تحصن را توی سفارت انگلیس رو که یادتون هست. نخبگان بودند و مردم دنباله پلوی سفارت بودند وگر نه مردم از عدالت خانه و مشروطه چه میدانستند. چند سال قبل از مشروطه تو باغ سفارت ۵۰-۴۰ تا دستشویی ایرانی ساختند و بعدش فهمیدیم برای نخبگان مشروطه بوده تا قشنگ پلوی سفارت را نوش جان کنند. دمشون گرم) مردم رشید ایران پس از انقلای مشروطیت پس از یک سال جنگ با محمد علی شاه روسی فرزند نابالغ محمد علی شاه را کردند شاه. (ببین وسعت خریت و حماقت را) اگه کسی میخواست در زمان قاجار بزرگی پیدا کنه بچه خوش صورتش را میفرستاد زیر دست درباریان تا شاید راه و رسم بزرگی را پیدا کنه!. بعدش بعد از کلی دستمالی این بچه ها وزیر و وکیل میشدند تا عقده بچگی سختشون را سر مردم در بیارند. به زندگی اتابک و چند تا وزیرهای قاجار نگاه کنید تا ایران زمان قاجار رو تصور کنید.(بعضی از موضوعات اخلاقی رو نمیشه تو وبلاگ نوشت) من یک حرف رضاخان رو خیلی قبول دارم که تو قاجار یکی مرد بیشتر نبود. نصفیش آغا محمد خان !  امیر کبیر(اولین شهید مادرزن) از قاجار نبود و از فراهان بود داشت کار میکرد که رگش رو زدند. در مورد مصدق باید گفت که بله ایشان از خانواده محترم قاجار بود ولی خود ایشان هم تبری میجست و میگفت خون امیر کبیر تو رگهاشه. بعدش یادمون باشه ۱۰۰۰ نفر گاف دادند یکی هم خوب بود. تازه ایشان نیمی از عمر شبیه خانهای قاجار زیستند و بعدش دموکرات شدند. ایشان خواهر زاده فرمانفرما (از شازده های قاجار و ثروتمند ترین فرد ایران) بودند و وقتی از بلاد فرنگ آمدند یکراست شدند والی کرمان. چرا آن موقع دموکرات نبودند. ولی بعدش به ایران خدمت کرد که از بخت بد ما آمریکایی ها زیر آبش رو زدند.  در مورد مصدق من یک نظر دارم که یک بار به یک تاریخدان گفتم باهام قهر کرد. انهم اینه که تو آخر دوره قاجار به علت کمتر شدن استبداد و آزدای و نیز سیستم مجلس که فرصتی برای چهره های جدیدتر بود تعداد زیادی نخبه پرورش یافتند که داور،‌تیمور تاش؛‌مصدق،‌مدرس،فروغی و ... از آن جمله بودند. رضا شاه از ترسش اکثریت رو کشت (بیا از شانس ما یکی هم که با عرضه درمیاد قاتل میشه) آنهایی که ماندند شبیه مصدق آنقدر قدرت داشتند که خماسه خلق کنند. خوبه به این فکر کنیم چرا تو آخر دوره قاجار ما کلی آدم مهم داریم. من معتقدم کسایی مثل تیمور تاش یا داور اگه بودند نمیگذاشتند که یک آدمه ترسو و تعطیل مثل شاه بشه شاه ایران و هر کدامشون بودند مثل مصدق بودند. گرچه آنها هم فرهنگشون با فرهنگ توده مردم فرق میکرد.


کلمات کلیدی:
 
گره
ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٠  

۱: من از همان بچگی و بعدش دوران دبیرستان که تو درس بینش اسلامی بحث ایده لوژی مطرح بود؛‌سوال برام بود که فرهنگ با ایده لوژی چه رابطه ای داره. آیا فرهنگ یک بخش از مذهبه؟ آیا دین زیر مجموعه فرهنگه؟ یادمه یک معلم داشتیم قیافش خیلی غلط انداز بود و خط ریشش تو کفشش(منظور پشمالو بودن است)؛‌ولی آدم خیلی صبوری بود و بااخلاق. یک ساعت حرف زد آخرش گفت که هنوز بین علما اختلافه.  بدش بهم گفت که کتاب سرگذشت پیامبران را بخوانم. کم کم دارم میفهمم چرا. الان که دوباره به تفاوت فرهنگ و ایدولوژی نگاه میکنم میبینم که ما به هر چیز بر اساس فرهنگ و شیوه نگرش خودمون میکنیم و در نتیجه ایدولوژیمون کاملا با فرهنگ عجینه. شما اگه نگاه کنید یک روح رو در مراسم عزاداری امام حسین؛‌تا مراسم شب یلدا و شب چله میبیند. اگه دقت کنیم تو موسیقی معماری عروسی خواستگاری عزا (عروس مادرشوهری) صدقه و ....  همه یک روحه. و ایناست که فرهنگ رو شکل میده. کافی که یکی از این کلاف سر در گم را دنبال کنی تا به خرافات برسی. خرافات را دنبال میکنی به جبر میرسی. جبر را دنبال کنی به تقدیر میرسی و از قدیم گفتند که تقدیر ما هزار گره داره. 

۲: این همخونه چینی من آدمه جالبیه. وقتی بهش گفتم که من تو خونه سوسک دیدم (این خونه از معدود جاههایی که سوسک نداشته) گفت اگه سوسکا غذا نداشته باشند خودشون گرسنه میشند و میرند!!. (نگفت کجا) پس سعی کنیم خونه تمیزتر باشه. مسله را یک بعدی دید و راحت حل کرد!. اصلا اینکاره است. چون این بنده خدا ۱۳ سال پیش آمده اینجا. اسمش؛‌فامیلش؛‌دینش را عوض کرده و حالا به قول خودش یک استرالیایی اصیله! فقط اگه میشد قیافه رو عوض کنی خیلی خوب میشد. تازه دیروز حساب کرده بود که من به طور متوسط روزی ۴.۵ لیتر آب به نسبت آدم قبلی که اینجا بوده زیادتر مصرف میکن. )البته این ربطی به فرهنگ نداره.

۳: قاطی شدن همه چی تو فرهنگ ما از جکهامون معلومه چند تا جک گذاشتم تا ببینید تمام چیزامون بد جوری با هم قاطیه و تفکیک ممکن نیست:

يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند يكي مي پرسه چي شده ..... مي گويند : آخ جون پروند ه ها گم شده ، پروند ه ها گم شده

 ترکه رو ميخوان فیلم کنند رو يه برگ چک مبلغ رو مينويسن "خدا تومن" . مي بينن ترکه داره گوني گوني از بانک پول مياره بيرون.تحقيق ميکنن ميبينن رييس بانک لره

به دختره مي گن اگه دنيا رو بهت بدن چي كار مي كني مي گه من فعلا مي خوام درسمو ادامه بدم

 يارو ميره حرم داد می‌ زنه : آقايون شلوغ نكنيد! حاجت ها قاطی‌ می‌شه! من پارسال اومدم ، حامله شدم

گرگه ميره در خونه شنگول و منگول در ميزنه ، مامانشون ميگه بيا تو بچه ها نيستن


کلمات کلیدی:
 
دیگه .....
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٤  

۱: تو برنامه های رادیو و تلویزیون اینجا روزی دهها باراسم ایران میاد و هر کی ندونه فکر میکنه که ایران عجب جانوریه. بر اساس این برنامه ها اگه ایران از بمبگذارهای عراق حمایت نکنه مردم عراق راحت میشند و به علاوه تمامی سنی های صلح طلب هم دیگه بمب به خودشون نمیبندند.  این شیعه ها عراقی از همان اول بد بخت بودند و تازه الان هم تو اینجا به اسم تروریست دارند معروف میشند.

۲: یکی رفته بود مصاحبه کاری؛ ازش پرسیده بودند که شهردار میانه سال ۱۲۳۲ کی بوده؟ طرف شاکی میشه میگه اگه نمیخواند استخدام کنی این بازیها چیه! حالا هم تیغ تیز قدرت دست یک زنگی مسته و گیر داده که میخواد به ایران حمله کنه. حالا داره بهانه جور میکنه. چند روز پیش گفتند که شماره سریالهای سلاحها با سلاحهای ایرانی یکیه!

۳: چند شب پیش برنامه ای در مورد وضعیت عراق نشان میداد و میگفت که شاخصهای انسانی و بهداشتی عراق چند برابر بدتر شده. فیلم یک مرد که بجه مریضی  داشت را دنبال میکرد و صحنه آخر فیلم مرد بجه مردش رو توی کارتن گذاشت و رفت. دموکراسی سخته دیگه. من آخر هم نفهمیدم چرا به عراق حمله کر د. ۱۵ تا عربستانی ۱۱ سپتامبر رو به وجود آوردند ولی اینا به عراق حمله کردند. اگه فقط یک ایرانی تو این جمع بود بدبخت بودیم !!

۴:‌انگار ذات انسان با حماقت و خشونت عجینه. انگار تمدن فقط مظاهر خشونت را عوض کرده و باطن همانه. من بین چنگیز؛‌تیمور لنگ؛‌نادر،صدام؛ هیتلر و بوش فرقی نمیبینم. من کم کم داره باورم میشه ظرف انسان برای آزادی و صلح جا نداره.     


کلمات کلیدی:
 
معشوق
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧  

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
 اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

عرفان نظرآهاری


کلمات کلیدی: